همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟ ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟ روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟ چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟ نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟ مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم دل تو واسه مويه پريشون نمياد دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره اما با غم نجيب روي ناودون نمياد دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه که قد اشکاي من از رود کارون نمياد گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد تو نامه آخري کلي دليل اورده بود مثلا چون تشنه اند ي اسايه تو گلدون نمياد لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد
ای همه هستی من... ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود امشب از اسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم اورد از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچوستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم نازنین،امشب به سراغت خواهم امد و تمام عشقم را در دستانت خواهم گذاشت ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم همیشه صدای مهربانت در ذهنم تداعی می کند امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را ابیاری خواهم داد همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در تاریکی شب عاشقانه به تو مي انديشم